حرص

یک ولع ناتمام و یک حرص مستمر. حیات ِ ناآرام ِ مردمان. گویی مانند شکارچی‌هایی که صبح تا شب، دندان تیز کرده اند و به دنبال طعمه ای می دوند. تسکین و طمانینه را در بسیاری از آنان که گردآگردم هستند نمی یابم. استقرای ناقص است اما تا چشم کار می کند همین است و جز این نمی بینم. خودم هم خارج از این گود نیستم، من نیز یکی مانند همه. اگر چند روزی را از بساط کار و کسب و اشتغال بیرون باشم که خوبم اما تا پا بر آستان کسب می گذارم در همین جمعیت ناآرام و رونده هضم می شوم.

***

خیلی وقتها با خودم فکر کرده ام چرا ما اینگونه شدیم!؟ بلادی که مدعای معنویت است و از ماذنه های شهرش از هر بامداد تا بامداد دیگر سه بار «الله اکبر» بلند می شود چقدر توانسته است این تکبیر را در زندگانی مردم مخلوط کند.

ما یک فراری داریم: به اسم آسایش!

حقیقت این است که در جامعه ما، عدالت، آسایش و رفاه، فرار می کند و به همین جهت مردم ناگزیرند تا به سوی آن بدوند. شما چاره ای ندارید جز اینکه راه ده ساله را یک شبه بروید، چون آن راهی که امسال چند قدم است، ده سال دیگر هزار فرسنگ شده است. مردم آموخته بودند که باید برای در امان ماندن از دزد، داشته هایشان را به پستو ببرند اما باورشان نمی شود که می شود آنگونه غارت کرد که داشته‌هایشان در پستوهایشان آب شود.

در هر جامعه ای، دو اقلیت فقیر و غنی و یک اکثریت متوسط که آرزوی غنی شدن دارند را می توان یافت که اتفاقا تعیین کننده مناسبات اجتماعی همین اکثریتند. اما هر جامعه ای، از نعمت اندیشمندانی! که بتوانند در عرض چند سال توده متوسط مشتاق به ثروت را به فقیران سرخورده جامانده از ثروت بدل کنند؛ ندارند.

حالا نمیدانم چاره چیست. از میان این کوره حرص و ولع و سرخوردگی چگونه می توان به سلامت گذر کرد و شبانگاه در خانه امن و ایمان آرمید و سفره ای به سمت خدا پهن کرد و تسبیح به خلوت چرخاند!؟

مهم نیست که علی باشی یا معاویه.

مهم این است که معاویه گونه رفتار می کنی یا علی گونه!

تاريخ: ۲۴ تیر ۱۳۹۲
دسته بندي: اخلاق عمومی


ديدگاه هاي شما

مهشید گفت :

به نظرم ، برخی از خلقیات هر چند از منظر فردی رذیلت است، اما از منظر اجتماعی فضیلت می شود. بسته به اینکه در تحلیلتان اصالت را به فرد داده باشید و یا اجتماع، نتیجه متفاوت می شود. از آن جمله مصرف گرایی و یا با تسامح “حرص” است.
—————–
ممنون میشم اگر بیشتر توضیح بدید. حرص در فرض اصالت فرد یا اجتماع چه تفاوتی داره و در چه صورتی یک فضیلت تلقی میشه؟ و مهم هست که چه خلقی رو «حرص» اسم گذاری میکنیم. آیا مثلاً کمال طلبی معنوی یا سیری ناپذیری به «علم» هم از مصادیق همین حرصی است که این یادداشت بهش اشاره داره!؟

مهشید گفت :

منظورم این است که به عنوان مثال توسعه جوامع، در گرو تغییر برخی ارزشهاست. مثلا توسعه اقتصادی (با فرض سرمایه داری) در گرو مصرف گرایی است. بنابراین می توان گفت که گاهی اخلاق به سعادت دنیوی نزول پیدا می کند و به سبب آن جامعه منتفع می شود.
سیری ناپذیری علم و کمال طلبی معنوی که به صورت فردی هم فضیلت است ، اما مثلا شهرت طلبی و زیاده خواهی مقام و غرور دانش نیز سبب رونق کتاب و مراکز آموزشی می شود که سودهای زیادی برای جامعه دارد.

فا گفت :

آخه علی گونه رفتار کردن خیلی سخته ولی ایشالله ک بتونیم علی گونه رفتار کنیم

مامان محمد حسین گفت :

خدایا…….
در معرفی وبلاگ گفته بودین که قراره ساده صحبت کنید
دوباره سخت نوشتید من به سختی سر از معناش درمیارم
وا مصیبتاا

مجنون گفت :

حقا مهم نیست ؟!
—————–
حقا تنها علی، علی گونه رفتار می کند
از کوزه معاویه، جز معاویه گونه بودن، برون نمی آید
جمله، تاکیدی است برای رسیدن به یک «شاخص». تا میان اینهمه مدعی علی بودن و علوی بودن، سره از ناسره قابل تشخیص باشد.
***
برهنه اند به دریا شناگران لیکن
نه هر برهنه به دریا شناگری داند

احسان گفت :

سلام طاعاتتان مقبول
درموردمصطفی مستورهیچ عرضی ندارید……چرا؟
میشه نظرتون رو راجع به این نویسنده بفرمایید؟
————–
سلام
ان شالله سر فرصت عرض میکنم

رها گفت :

سلام
به قلم شهید سید مرتضی آوینی: «غربت حزب‌الله در مهبط عقل» :
……..
«اوپانیشاد» را هم که بخوانی، خواهی دید که از همان آغاز آفرینش انسان، آب عشق و عقل با هم در یک جوی نمی‌رفته است. عقل می‌خواسته که خانه دنیای مردمان را آباد کند و عشق می‌خواسته که خانه آخرت را. و ظاهر همواره در کف عقل روزمره بوده است، جز برهاتی که عاشقی بر مسند حکومت می‌نشسته و چند صباحی حکم می‌رانده. اما فقط چند صباحی. و عاقبت، باز هم همچون مولای عاشقان، گرفتار دشمنان عقل اندیش ظاهربین می‌گشته است و کارش بدانجا می‌کشیده که حتی شبانگاه را نیز با لباس رزم بگذراند و بعد هم می‌دانی: محراب و شمشیر و خضاب خون و باز هم روز از نو، روزی از نو… عقل دنیادار عاقبت اندیش ریاکار منفعت پرست مصلحت‌اندیش، بر اریکه‌ای که حق عشاق است تکیه می‌زند و با زکات مسلمین کاخ خضرا می‌سازد و با شمشیر منتسب به اسلام، گردن عشاق می‌زند. حالا بعد از این هزارها سال که از عمر انسان می‌رود، یک بار عاشقی فرصت یافته است تا بساط حاکمیت عشق را برپا دارد، اما در جهانی که عقل یکسره طعمه شیطان گشته است و عشق را جز در کشاله رفتن بدن‌های کرخت نمی‌جویند، از هر طریق که راه بسپاری، کار را به قطعنامه ۵۹۸ می کشانند و قوانین خود بنیادانه اومانیستی عقل اندیشانه شرک‌آمیز را در برابر قانون عشق می‌گذارند… و چه باید کرد؟
نگاهی به شهر بیندازید! عقل غربی سیطره یافته و وجود بشر را در دائرة‌المعارف خویش معنا کرده است. بی‌دردی و لذت‌پرستی توجیهی عقلایی یافته است و از میدان‌های ورزش تا کلاس‌های دانشگاه، «رب‌النوع تمتع» است که پرستیده می‌شود و باز در این میان، بسیجی حزب‌الله، تنها و غریب است و با آن چوب زیربغل و پای مصنوعی و دست فلج و چشم پلاستیکی و موی کوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه، مظهری است از یک دوران سپری شده که با «خونین شهر» آغاز شد و در «والفجر ۱۰» به پایان رسید و بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت کرد و بیماردلان را در این غلط انداخت که «دیگر تمام شد»!
نه، نه فقط هیچ چیز تمام نشده است، که تاریخ فردا نیز از آن ماست. اما اینجا عالم ظاهر است و بسیجی عاشق، اهل باطن. و وقتی در میان مسجدی‌ها نیز عمومیت با ظاهر‌گرایان باشد، وای بر احوال دیگران! چه می‌گویم؟

گاهی هست که آدم دلش می‌خواهد فارغ از همه اعتباراتی که مصلحت اندیشی‌های عقلایی را ایجاب می‌کند، فقط حرف دلش را بزند و «حرف دل» یعنی آن حرفی که بیشتر از همه مستحق است تا آن را به حساب خود آدم بگذارند چرا که وجه حقیقتی هر کس دل اوست. تو می‌توانی مانع شوی از آنکه انعکاس احساست در چهره‌ات ظاهر شود، اما در قلب، ممکن نیست. می‌گویند که خیال رام ناشدنی است، اما می‌شود.

من می‌شناسم کسانی را که خیالشان مرکوب بالداری است که آنها را هر بار که اراده کنند، به ملکوت می‌برد. اما نمی‌شناسم کسی را که بتواند جلوی انعکاس وجود خود را در آینه قلبش بگیرد. قلب خلاصه وجود آدمی است؛ مجملی است از وجود تفصیلی آدمی که آنجا بعد از مرگ کتابی می‌شود منشور که خبر از وجود نهانی انسان می‌دهد؛ خبر از همان وجودی می‌دهد که از دیگران می‌پوشانیم. اینجا عالمی است که می‌توان دروغ گفت، اما آنجا عالمی است که نمی‌توان مانع از رسوایی شد و این هم از خصوصیات همین عالم است که آدم برای آنکه حرف دلش را بزند، باید این همه مقدمه بچیند و صغری و کبری بیاورد.
وقتی طبل «جهاد در راه خدا» نواخته می‌شود، دوران حکومت عشق آغاز می‌گردد، چرا که جز عشاق کسی حاضر به فداکاری و از جان گذشتگی نیست. دوران جهاد، دوران حکومت عشق است، اما در اینجا که مهبط عقل است، معلوم است که حکومت عشق نباید هم چندان پایدار باشد. نمی‌شود؛ مردم که همه عاشق نیستند. از زنها و کودکان و پیرزن‌ها و پیرمردان‌ که بگذریم، آن خیل عظیم اهل دنیا را بگو که از زندگی فقط همین یک جان را دارند و به آن، مثل کنه به شکمبه گوسفند چسبیده‌اند. تنها عشاق می‌توانند بر ترس از مرگ غلبه کنند و از دیگران، نباید هم انتظار داشت که از مرگ نترسند.
…….
http://beyzai.ir/1392/03/30/2256
———————
سلام
بسیار متشکرم

مجنون گفت :

این جمله تامل بر انگیز بود … و البته همراه با موضع گیری اولیه
و اینطور حل شد
که اگر معاویه بودی و علی گونه رفتار می کردی که دیگر معاویه نبودی…علی بودی در واقع…چیزی شبیه اثبات وحدانیت خدا
اما… اینکه اگر علی بودی و معاویه گونه رفتار می کردی…
و اینکه مهم باشد یا نباشد
بحث است …
و از چندین نظر قابلیت بررسی دارد…
و شما هم حتما همه را می دانید…
و اتفاق نظر است در هه مارد یحتمل
پس بازگو کردن موارد بی فایده ست…

دعا کنید …

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.