بادبادک

این چند سطر را قریب به شش سال پیش نوشتم… حالا دیگر خاطره شده است:

kite

بادبادک را خدا پرواز میدهد…

کوچکتر که بودیم
ایمانمان بزرگتر بود
بادبادک که میساختیم
تردید نداشتیم که مبادا باد نباشد

۱۵ دی ماه ۱۳۸۶

تاريخ: ۰۵ شهریور ۱۳۹۲
دسته بندي: طامات


ديدگاه هاي شما

مجنون گفت :

چقدر دوست دارم فردا شود …
صرفا برای عرض تبریک

ساجده گفت :

رمان بادبادک باز خالد حسینی را خواندید?
از وقتی ان کتاب راخواندم هر موقع اسم بادبادک می آید یاد آن کتاب می افتم
——————-
شروع کردم… اما تمام نشد؛ وقت مناسبی را برای خواندنش انتخاب نکرده بودم

دلارام گفت :

واااااااای!
فوق العاده بود

عاطفه گفت :

چقدرم این جمله رو با اسم شریعتی و ازین چیزا خوندیم همه جا 🙂
——————-
دکتر شریعتی که جای خود، باز جای دلخوشی دارد… لااقل آخر کار فرزندشان (دکتر احسان) اعلام کردند که این نوشته از پدر ما نیست از یک نویسنده گمنام است به نام فلانی…
برخی نوشته هایم را به نام فریدون فرخزاد منتشر کرده اند! این دیگه خیلی بهم سخت گذشت، چون با دکتر شریعتی در جزئیات اختلاف نظر دارم اما اصولمان یکی است. با جناب فرخزاد به گمانم در اصل و فرعش اشتراکی نداشته باشم…
ان شالله خاطرات جالبی از این بحث دارم که مینویسم

عاطفه گفت :

یک وقتایی خاطرات مینیمال نویسیتونم بگید

امیر گفت :

نمیدونم مشکل از اعتقادمونه یا اعتمادمون. ولی مطمئنم که این اعتقاد یه جاش یا حتی همه ش میلنگه.

ساجده گفت :

چه جالب
ادم چه اعتماد ب نفسی می گیره نوشته هاش به دکتر شریعتی نیبت بدن
یک بار یادم واس یک معلم بی سوادم تو دوران دبیرستان یک شعرخوندم که خودم گفتم معلمم گفت دخترم این از دیوان حافظ برداشتی یا غزلیات شمس??????!!!””
——————–
اعتماد به نفس که جای خود، چند تا جنبه دیگه هم داره
یکی اینکه طفلک دکتر شریعتی چه حالی پیدا میکنه در عالم برزخ!
دوم اینکه طفلک جامعه ما چقدر از نفس افتاده و خودباخته است که فکر میکنه اگر مطلبی در ذهنش خوش اومد حتما کار گذشتگانه!

مجنون گفت :

تبریک…

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.