ابتدا و انتهای ویلا

طبق روال هر هفته، دیروز هم تو خیابون استاد نجات الهی جلسه داشتم. سالهاست هفته ای یکبار میام و اول خیابون سوار تاکسی های زرد رنگی میشم که نوشته «ابتدا نجات الهی – انتهای نجات الهی» و همه چیز به یکنواختی همیشه است. از ابتدا خیابان شروع کردن تا انتهای اون رفتن و همان سوالی ثابت و بدون تغییر «پنجاهی داری؟»

taxi

ابتدای و انتهای یک خیابان … عمر

به خودم میگفتم فکرش را بکن. چقدر همه چیز رخوت انگیز و خسته کننده اس. هر روز بیای اول این خط و چند ده بار تا غروب بری انتها دوباره برگردی ابتدا. دوباره بری انتها باز بیایی ابتدا. بعد چند سال بومی همین خط باشی. دوباره شب بری خونه و منتظر بشی که صبح بیای سرکار. کدوم کار؟ واستی سر یه خیابون تکراری بری انتها دوباره بری ابتدا. حالا در حین این آمد و شد هم اگر عمر به سررسید بپرسن عمر رو به چه گذروندی؟ میگی به «ویلا». از اولش میرفتم آخرش. از آخریش میومدم اولش… من اگر راننده تاکسی بودم هم حتما گردشی کار میکردم.

***

تو لابی شرکت منتظرم آسانسور بیاد تا سوار بشم. با خودم فکر میکنم چند روز اینجا منتظر موندم و چند روز جلسه و چند روز تکرار؟ انگار ما همه ابتدا و انتهای یک خیابان ثابت را مستمرا میرویم و برمیگردیم! خیابانهایمان فرق دارد. نه… نه… این نمیتواند برنامه خوبی باشد. یعنی این نمیتواند «زندگی» باشد. چیزی جز این یا لااقل چیزی در ضمیر این وقایع تکراری را باید مهیا کرد. آدمی باید هر از گاهی در همان نقطه ای از زندگی که هست بایستد، خودش را نگاهی کند و بپرسد، واقعا زندگی همین است؟

***

پشت میز کنفرانس نشستیم و دارم سررسید و یادداشتهام رو آماده میکنم تا وارد دستور بشیم. هنوز ذهنم درگیر ابتدا و انتهای همان خیابان یکنواخت همیشگی است. کنار دستم آقای مدیر نشسته است، زیر گوشش می پرسم:

_ از یکنواختی این میز و عنوان و گردشکار ثابت خسته نشدی؟

+ (غافلگیر از سوال، بعد چند ثانیه ای سکوت میکنه) منتظرم این دو سال تا بازنشستگی هم بگذره

_ از سال چندم کار، دلت به حال سابقه ات میسوزه و منتظری سالهای باقی مونده بگذره؟

+ (سکوتی طولانی تر … و یک خنده تلخ) از سال دوم!

———————————-

بعدالتحریر :

دقایقی قبل از پست این یادداشت، یاد یک راننده تاکسی متفاوت افتادم… یادم بندازید بنویسم…

تاريخ: ۱۰ مهر ۱۳۹۲
دسته بندي: اخلاق عمومی


ديدگاه هاي شما

زهرا گفت :

میدونین چیه؟۱ لجم میگیره وقتی به این ابتدا و انتها های تکراری فکر میکنم….از خودم!

من گفت :

دلم می خواد تغییرش بدم اما نمی تونم. فکر کنم این مشکل تکرار من بیشتر تو سرم ه. یه تاکسی که مسیر تکراری رو هر روز بارها و بارها می ره و می آد… حتی کرایه ای هم بابتش نمی گیره بلکه خیلی چیزا رو از دست می ده.

من گفت :

واقعا زندگی همین است؟
نه… نه…

من گفت :

فکر می کنم اگر روزی سلامتی ام را بدست می آوردم و مثل مردمان عادی می شدم چه کارهایی که نمی کردم… آن چند ماهی که در این بیست و خرده ای سال بیماری حالم خوب بود چقدر کار کردم… چقدر سلامتی خوب است… و گاهی برایم عجیب است آدم های سالم از فرصت هایشان این قدر کم استفاده می کنند. البته آدم های سالم با عزیزان سالم…

من گفت :

یکی از مسیرهای تکراری من همین بیماریست… یک سرش اوج بیماریست و سر دیگرش با اندکی تخفیف… همه ش در رفت و آمد بین این دو هستم. حیف زندگی مان… حیف…

من گفت :

آدم های سالم حتی نمی دانند چطور بخوابند… چطور از خوابیدنشان لذت ببرند…اگر سال ها خواب راحتشان در درد بگذرد تازه می فهمند همین خوابیدن و بیدار شدن هم هزاران شکر گزاری لازم دارد.

پگاه گفت :

منم گاهی از خواب که بیدار میشم از خودم میرسم خدایا این همه نعمت رو دادی، من چیکار باید بکنم؟ فقط می دونم هر روز و در هر فرصت و با هر انتخاب به عالم نشون میدیم چطور آدمی هستیم…

عاطفه گفت :

خوب ما کی یادتون بندازیم که بگید؟!

ندای عدالت گفت :

اینکه بعد از نگاه به خود و زندگی پشت سرم شکی از نارضایتی برایم باقی نمی ماند بحثی ندارم…
راستش راه درست رو هر دفعه گم می کنم و باز منم و بیراهه ها، و ترس تکرار مکررات در آینده هم…
نمیدونم شاید اول معنی زندگی رو بفهمم…
شما زندگی رو چطوری می فهمید؟ اگه مایلید ما رو هم در فهم زندگی راهنمایی کنید بلکه منِ نوعی باز به بیراهه نرم…
————————
من راهنما نیستم، راهی ام…
اما راه بر همراه بسته نیست. بسم الله

زری گفت :

من به شوق مطالب دریا ودر به اینجا رسیدم میشه بیشتر به این همفکری وهمگرایی بپردازین
ممنون
——————-
چشم…
دریا و در، کمی دیرپز است
با اینکه در مجموعه یادداشتهای دیگر روی هم به اندازه دریا و در وقت صرف نمیکنم؛اما تا مغز پخت بشود زمان می برد، به همین جهت خدمت دوستان معمولاً بدقولی دارم. عذرمیخوام

علی رضا گفت :

یادمه همیشه پدرم بهم می گفت:
گاهی توی زندگیت به ایست؛ ی نگاه بنداز به پشت سرت و دوباره به رفتنت ادامه بده.

شادی گفت :

من خیلی دویدم که نرسم به این نوع زندگی اما نشد..!

از راننده تاکسی متفاوت فراموش نکنید لطفن!

فا گفت :

منم خیلی ب این چیزا فکر میکنم و خیلی دلهره میگیرم…
میشه منم تو راه بیام و همراه تون بشم؟! تا کمک کنید ی کم اوضاع م رو بهتر کنم؟!
حداقل تا حد زیادی برام راهنمایید جناب پدر…

ال گفت :

از راننده ی تاکسی متفاوت نمی نویسید؟ هر چه از قلمتان بچکد نوشیدنی است ولی وقتی وعده می دهید و بازارگرمی می کنید بار اشتیاقمان خیلی سنگین می شود 🙂
————–
خوب شد گفتید… خاطره خوشی هم هست
بازهم اگر فراموش شد بازهم یادآوری کنید
الان نوشته دیگری دارم که چند روزی است در سرم می چرخد

shadi گفت :

دریا و در چیه؟

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.