ساعت ۲۴

این عادت به حاشیه نویسی هم سوغات دوران محصلی است. هنوز سررسید های باطله ای که ماههای مانده به کنکور تست میزدم را دارم. پر است از حاشیه های جالب و بعضا شعر و یا حتی نقاشی و خط نویسی و خلاصه درصد گرفتن های دروس تخصصی و عمومی و…

هر از گاهی کتابی از کتابهای قدیم را برمیدارم و حاشیه هایی که نوشتم را نگاه میکنم. امروز به یک یادداشت تلخ و عجیب رسیدم:

Jeh

این یادداشت مربوط به مهرماه پارسال است. سرکار بودم که خبر دادند پدرم دچار عارضه مغزی شده و یک سمت بدن دچار اختلال حرکتی… تا خودم را برسانم از طریق اورژانس بستری شده بود (مدیون نظام پزشکی ایران هستید اگر فکر کنید اورژانس با سرعت عمل اقدام کرده است! من را خیلی دیر خبر کردند…) و دیگر فرصتی برای به خانه آمدن نبود و شب ماندگار شدم. ساعتهای اول شب بود که برادرم یک کیف آورد و گفت مهربان اینها را داده برای تو: یک شلوار راحت و تیشرت و مسواک، یک کتاب، یک مداد!

ساعت دوازده شب بود و پدرم خواب و منم مشغول کتاب خواندن. بعید میدانم هیچ همراهی بتواند روی صندلی های تخت شو بیمارستان راحت بخوابد. البته در دلم خوشحال که فعلا همه چیز خیلی بهتر از بدترین اتفاقی است که می توانست بیفتد! یکباره دیدم در سالن صدای کشیدن تخت آهنی روی زمین و سر و صدای عجیب و غریبی بلند شد. قطعا در آن موقع شب، گاراژ از بیمارستان کم صداتر بود. با تعجب به سالن آمدم و از کادر خدمات پرسیدم اینجا چه خبره؟ با خونسردی گفت «چیزی نیس، مریض این اتاق مرده داریم تجهیزاتش رو میبریم سر یه مریض دیگه»!

در هوای فرشتگان مرگی بودم که میان من و آنها یک دیوار فاصله بود. و خیره به بهت پدرم و بقیه بیمارانی که مات، مرگــ یکی از هم تختی ها را تماشا می کردند و در عجب از حماقت و قصاوت حاکم بر بیمارستان که احساس میکردم در آن لحظه نگاهشان به بیماران هیچ تفاوتی با نگاه یک مکانیک به خودروهای اسقاطی نداشت… برگشتم و دراز کشیدم و بالای صفحه هجدهم از کتاب «ژه» نوشته کریستین بوبن یادداشت کردم:

خیلی دنیای جالبی است

الان که رسیدم به این صفحه از کتاب

مریض اتاق کناری فوت شد! فکر کن در کنار مرگ کسی

دراز کشیده ای و برای خودت آرام آرام کتاب بخوانی

ساعت ۲۴

۷/۷/۹۱ 

***

همچنان فکر میکنم «مرگ»، موثر ترین مساله ای است که حل آن در «زندگی» بشر تحولی عمیق ایجاد خواهد کرد. مساله ای که باید مشتاقانه و عاشقانه و عاقلانه، حل شود. و البته باز هم مثل همیشه آقای «ع» (معلم قرآن اول راهنمایی ام) را می بخشم و گله ای ندارم که چرا در آن سن و سال برای شناخت مرگ؛ سیاحت غرب نجفی قوچانی و معاد شهید دستغقب را معرفی کرد و نخستین آشنایی و مطالعه میان من و مرگ را آنقدر تلخ رغم زد.

او را می بخشم، چون به او نیز بیش از این نیاموخته بودند…

تاريخ: ۲۸ مهر ۱۳۹۲
دسته بندي: خاطرات


ديدگاه هاي شما

عاطفه گفت :

خوب برای نخستین آشنایی با مرگ چه باید کرد؟؟؟

من گفت :

من هم سوال عاطفه را دارم. آشنایی من با مرگ بسیار تلخ بود، از سخن مداح ها و … از فشار قبر، از بعد از آن… برای کودکی ام خیلی سنگین و سخت بود. ولی بعدها با اتفاقات زندگی به سمتی کشیده شدم که آرزوی سالیان درازم مرگ بود و گاهی هنوز هست. شاید اگر آن شب من بودم و می خواستم حاشیه ای بنویسم می نوشتم: کسی امشب فوت کرد. خوش به حالش…کاش جای او من مرده بودم.

ندای عدالت گفت :

سلام…
من نمیدونم چه کسی جرقه ترس از مرگ رو در دل من ایجاد کرد.
اما همیشه فکر میکنم وقتی خود خدا فرموده اگر انسان میدانست که به چه
اندازه خدا مشتاق اوست از مرگ نمی ترسید و به مرگ مشتاق تر می شد
(البته نقل به مضمون بود)
چرا باید بترسم از مرگ.همش از ایمان ضعیف منه…

زهرا گفت :

تجربه کاملا مشابهی داشته ام. مادرم بستری بود . نیمه شب بیمار دو تا اتاق آن طرف تر رفت سر خانه و زندگی اش. ساعت ۳ بامداد بود و همراهانش خیلی بیتابی می کردند. در سر من آیات آخر سوره واقعه می چرخید. فلولا اذا بلغتِ الحلقوم ۸۳ و انتم حینئذٍ تنظرون ۸۴ و نحن اقرب الیه منکم ولکن لا تبصرون۸۵

امیر گفت :

امروز صبح از بهشت زهرا این پست رو خوندم. خوش به احوال اونهایی که مساله مرگ رو در زندگی حل کردن و لابد بک گراند مرگ همیشه پسِ صحنه زندگیشون هست.

سلام
ما اصولا از چیزهایی میترسیم که در موردشان اطلاعات کافی نداریم.
مرگ بدون اغراق زیبایی هایی دارد که میتواند دل هر مخاطبی را ببرد.
ولی قبول دارم که به ما چیزهایی یاد داده اند که باعث ترسمان از مرگ شده.

یه مامان گفت :

نزدیکترین مرگی که حس کردم فوت خاله و دختر خاله ام بود.همین یک ماه پیش.دخترخاله ای که چند روز قبل از تصادفشان رفتیم برای خرید و دوخت لباس نامزدی خواهرم.و انبوه لباسهای نیمه دوخته کارگاه خیاطی اش.
و خاله ای که شامش را پخته بود که با خیال راحت با دخترش برود خرید و دغدغه دیرآمدن و بی شام ماندن نداشته باشد.با چادر نمازی که به خاطر عجله اش همچنان تانکرده روی صندلی نمازش مانده…
سعی کنیم ما اشتباه بزرگترانمان را در خصوص شناخت مرگ و از آن مهمتر خدا را تکرار نکنیم.باعث تاسف است اما در مدرسه به بچه کلاس اول می گوید اگر دروغ بگویی خدا محکم میزند پشت سرت! بماند اینکه خدا میبردت جهنم و دوستت ندارد و …! در صورتی که بارها گفته اند قبل از ۷ سالگی فقط باید از مهربانی خدا بگویی.
از این حرفها بگذریم آن مداد خیلی لطیف بود!!!

شیما گفت :

برای من هم تلخ بود …
وقتی سره یه کل کل بچه گونه ۶ سال پیش تو بهشت زهرا تو یه قبر دو طبقه خوابیدم ..تو هوای بارونی زمستون ….
ترس ….
و حالا برام شده یه حسی که دلم برای خودم میسوزه ..
میسوزه که چقدر دنیا رو جدی میگیرم وقتی قراره خونه ابدیم کجا باشه …خاک …صورت به خاک ….تنها …
خدا …

مامان آریا گفت :

نمی دونم چرا همیشه و همیشه نسبت به مرگم خوشبین بودم
و اون رو یک جور رهایی می دیدم و نمی ترسیدم ازش
چه اون موقع که در فشار روزگار بودم و چه الان که احوالم خوبه
و اگر الان دلواپسی از مرگم دارم صرفا به خاطر فرزندم هست چون می دونم مادر همه دنیای یک کودکه

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.