روزها (۳)

پنج شنبه ۴ اردیبهشت ۹۳

بعضی روزها آنقدر بی ارج سپری می شود که حیفت می آید قلم را صرف ثبتش کنی. چه کنیم با این قبیل روزها در فردای عالم که ثانیه ثانیه اش حساب است، خدا داند… از قبل ظهرم راضی نیستم. یعنی از ایام راضی ام اما از خودم رضایت ندارم…

از آنچه گذشت که بگذریم، خوب ماجرا از این جا به بعد است. یکی دو ساعت دیگر، اولین تولد پنج سالگی علی به شکل غافلگیر کننده ای برگزار خواهد شد. اولین است، چون ما هر اردیبهشت، چند تولد برای علی داریم و غافلگیر کننده است، چون منزل مادربزرگ من است، یعنی جده علی. او هم متولد اردیبهشت است و میخواهیم تولد دوتایی شان را با هم بگیریم… بی خبر…

رخت و لباس کوهم را آماده میکنم. کم کم با دیدن طلوع های جمعه در دامنه کوه اخت می شوم … خدا جمعه ها را بیشتر کند.

تاريخ: ۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۳


ديدگاه هاي شما

أتي گفت :

معمولا ما انسانها هرقدر هم به خودمون مطمئن باشيم از عملكردمون راضي نيستيم ……مبارك باشه تولد علي اقا وجده بزرگوا رش(خوشحالم كه بعد از چند سال بالاخره موفق شدم اولين پيامم را براتون بگذارم)

عاطفه گفت :

سلام پدر
تولدتون مبارک
عمر ِ با عزت ِ پدر و پسر طولانی باشه ان شا الله

تا اونجا که یادمه پسر شما با دختر من تو یه روز متولد شدن…پس تولدش مبارم البته ۷ اردیبهشت باتاخیر

پگاه گفت :

علی جون تولدت مبارک! صد یال به این سالها:)

پگاه گفت :

علی جون تولدت مبارک! صد سال به این سالها:)

يه مامان گفت :

سلام
تولد شما، مهربان و مادربزرگ گراميتان و همچنين علي آقا مبارك. جمعتان پريشان مباد. هواي دلتان بهشتي( اين روزها هواي مشهد حسابي بهشتي شده)
صبح هاي جمعه از دعا فراموشمان نكنيد.

خاطره گفت :

لاابالی چه کند دفتر دانایی را

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.