آرشيو دسته ‘خاطرات’

ناگفت

و البته رفته رفته فهمیدم این قاعده روزگار است که یا نمی رسد، یا نمیفهمد

تضاد زاده

تمام کودکی ام دوست داشتم «کفترباز» بشوم. هر وقت در مجالس و مهمانی ها، بعد از …

خط خوش

اگر گذرتان به حوالی انقلاب افتاد، بساطش را گرم کنید. رفیق خوبی است. سلام مرا هم برسانید

ساعت ۲۴

هر از گاهی کتابی از کتابهای قدیم را برمیدارم و حاشیه هایی که نوشتم را نگاه میکنم. امروز به یک

تشبیه

از او یاد گرفتم که این درس و مدرسه دکان‌داری ماست. باید کسب دیگری داشت…

حافظ و بحرانش!

گفتم «دیدی… دیدی… حتی حافظ هم چنین مرد مزخرفی بوده»!